امروز هشت روز است که قافله رفته است؛ قافله چله نشيناني که آخرين روز ماه شوال، به ياد اشکهايي که در وداع آخرين روز ماه مبارک رمضان به سجادههايشان تقديم کرده بودند، باز هم سجادهها را به باران سپردهاند، اما اين براي نه براي وداع که براي آغاز!
و با طراواتي بهاري به حرکت در آمدهاند، با سرودي دل نشين که عطش وصالت از هر واژهاش ميجوشد و همراه قطرات مناجاتشان ضمير قلبها را سيراب ميکند.
همان قافلهاي که به سوي وعده گاه عرفات پيش ميآيد تا در چهلمين صبح، خود را به تيغ عشقت قرباني کرده و در برابر همه چشمهاي غفلت آلوده و خواب زده جوشش چشمههاي حکمت را به تصوير کشند.
و من از اين قافله جا ماندهام؛
ميخواهم از امروز به دنبال قافله تمام راه را بدوم تا
- در چهلمين طلوع دويدن
- اگر چه عرفه سپري شده باشد
- و هّدْيْها همه، قرباني تقرب شده شده باشند
- به حرمت سعادتي که غدير از روز اکمال دين يافته
- درسايه ولايت علوي
- به شهد شفاعت مهدوي
- از زمزم فضل الهي خود
- جام جانم را
- يک جرعه بندگي
- بنوشاني.

